| رنگ این روزها |
|
درباره وبلاگ
امروز آبی است، فردا صورتی، فرداهای دیگر قرمز، بنفش، سپید، سبز، خاکستری، روزی هم می شود سیاه.
پیوندهای روزانه
حامد فرمند
روشنان آرش کمانگیر بم بمان داریوش کبیر مخمل بانو امیرموسی کاظمی مهرداد رحیمی کیمیاگر کویر دنیای من علی باریکانی پروانه وحیدمنش بدنوم ـ محمدرضا صبا آذرپیک مداد سیاه فرهاد رنجبران زهرا کشوری قسمت گمشده سعید ـ در خلوت شب آسیه امینی آن سوی دیوار من و مانی سارا لقایی فرزانه ابراهیم زاده فرنوش معیری آسمان دل من علیرضا خدادوست نیک آهنگ کوثر سایه سحر آزاد تینا چینی چیان ندا دهقانی کیانمهر، دختر 11 ساله شبنم رحمتی شهاب میرزایی فاطمه علی اصغر ساقی لقایی حسین سلطانزاده آمنه شیرافکن صنم مودی حسن سربخشیان مصطفی قوانلو قاجار احسان صفاپور مهران بهروز فغانی نگین شیرآقایی حسین پاریاس هستی پودفروش بنفشه محمودی نگار حسینی تمام پیوندها پیوندها
خبرگزاری میراث فرهنگی
سمپوزیم بین المللی مجسمه سازی تهران انجمن بین المللی فیلمسازان انیمیشن نورالدین زرین کلک کارگاه حسین مرعشی زنان ایران بلاگچین روانبخش صادقی :: قالب ساز :: طراح قالب
|
رضا ولی زاده آزاد شد حالا اگر ببینمش حسابی دعواش می کنم، آخه بابا تو این دوره زمونه که این همه خر تو خره کی به سگ گیر می ده؟
رضا جان کاش از این سگ های لعنتی نمی نوشتی، اصلا ما را چه به این حرف ها؟ اصلا مگر چند نفر این خبر را می خوانند که خودت را به خاطرش انداختی سرزبان ها؟ مدت هاست به این نتیجه رسیده ام ما برای خودمان می نویسیم، برای یک جماعت کوچک که به زحمت به هزار نفر می رسد، برای خومان می نویسیم، وبلاگ راه می اندازیم، روزنامه و هفته نامه و ماهنامه منتشر می کنیم، به هم جایزه می دهیم و همدیگر را تشویق می کنیم و دست آخر هم که دستگیر می شویم فقط خودمان می فهمیم و کک هیچ کدام از آنها که ما به امید بیداریشان قلم زده بودیم، نمی گزد. دوست عزیز، ما را چه به سگ های رییس جمهور، مثل اینکه یادت رفته ما خبرنگاریم و وظیفه مان این است که خفه شویم و از صبح تا شب به خط قرمزهایی که روز به روز بیشتر حلقوممان را فشار می دهند، با محبت و مهر نگاه کنیم و خوشحال باشیم که ممکن است آخر یکی از همین ماه ها که بالاخره روزی می آید، حقوق می گیریم تا بتوانیم چاله چوله های زندگی را پر کنیم. دوست عزیز، این روزها را تاب بیاور، ما این بیرون، اینجا که می شود آسمان دودگرفته شهر را دید، نگرانت هستیم و به روزهای خوش گذشته نگاه می کنیم، آن روزها که با هم در یک خبرگزاری یا روزنامه یا جای دیگری مثل آنها کارکرده ایم. رضا جان این روزها را تاب بیاور........ رضا ولی زاده دستگیر شد و خانه وبلاگ نویسان ایرانی بدون صاحبخانه شد «سلام شما شوهر گیرت اومده؟؟؟ ایشالا از دست زندگی مجردی خلاص میشی تا عوض این افاضات رخت شستن و خوراک پختن و احیانا در آینده کهنه شستن رو به وفور یاد بگیری و عرضه بداری ........» این جمله یکی از معدود مراجعان رنگ این روزها است، آقای احمد تاجبخش لطف کرده اند و چند کلمه ای از خود به جا گذاشته اند تا جرقه نوشتن پستی دیگر در ذهن درگیر و مشغول این روزهایم زده شود. این چند جمله کوتاه را بارها و بارها خواندم، فکر می کنم عصاره یک جریان است. جریانی که با وجود پیش رونده بودنش در این دوسال اخیر، هنوز توانایی پذیرشش را ندارم. دوست عزیزی می گفت تا این جریان و انسان های وابسته به آن را نپذیریم و شامل نشویم، در این مملکت هیچ اتفاقی نمی افتد. راست می گوید، همیشه حذف یک گروه، آن را به زیر زمین هدایت کرده و به سمت فعالیت های فراقانونی سوق داده و در نهایت رویدادی ناخوشایند را رقم زده که مانند فنری فشرده، پس از رها شدن بیشتر عامل تخریب بوده تا اصلاح. این روزها به طرز عجیبی با افرادی اینچنین رو به رو می شوم، یکی از آخرین رو به رویی ها همین آقاست. فکر می کنم این رویارویی مدام، بی حکمت نیست، نمی دانم دنیا قرار است چه بگوید؟ نمی دانم چه پیامی در آن نهفته است؟ این روزها که اتفاقات ناخوشایند هسته ای و نگرانی های مدام از تهاجم نظامی به ایران، بیش از گذشته ذهنم را مشغول کرده است، یک سوال مدام در ذهنم می گردد:«کی قرار است درست شویم؟» من از آن دست آدم هایی هستم که به تغییرات سیاسی اعتقاد ندارم، فکر می کنم این ما هستیم که باید تغییر کنیم، من، زن همسایه، آن فروشنده، آن مغازه دار، شاگرد بقالی و شاطر نانوایی. تا ما عوض نشویم، تا ما به هم احترام نگذاریم، تا ما حقوق یکدیگر را جدی نگیریم، تا ما برای هم دل نسوزانیم، تا ما نگران آب و هوای شهرمان نباشیم، چه کسی می خواهد تره برایمان خرد کند؟ می گویند، حق گرفتنی است، نه دادنی. اما این روزها دیگر حق را نمی توان با انقلاب و چریک بازی گرفت، دنیای شورش تمام شده، حق را باید با احترام گرفت، حق را باید با حق گرفت. فکر می کنم تا زمانی که به فکر حذف امثال تاجبخش باشم، آنها هم دست از اثبات خود بر نمی دارند. تا زمانی که جدی شان نگیرم، آنها هم جدی ام نمی گیرند، تا زمانی که با آنها وارد گفت و گو نشوم، قدمی به سوی تغییر دیدگاهشان در پذیرفتن «من» برداشته نمی شود. سخت است، اما مسیر تحول سرزمین من از این راه می گذرد، گریزی نیست جز پذیرش مخالف.
هفته پیش که بالاخره رفتم دانشگاه با پدیده ای بس غریب مواجه شدم. جدا کردن در ورودی دختران و پسران به خودی خود عجیب نیست، مقوای بزرگی که روی آن نوشته:«ورود و خروج خواهران از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر از در اصلی دانشگاه مقدور نمی باشد.» خیلی عجیب است. این سوال برایم پیش آمد که آیا خواهران دانشگاه تنها از ساعت 7 صبح تا پنج بعد از ظهر سبب تحریک برادران دانشگاه می شوند و آنها را به ورطه خطرناک معصیت می اندازند. چه قابلیت ها داریم ما زن ها و خودمان هم بی خبریم. الیاس عمرا به پای خواهران مجتمع دانشگاهی ولیعصر برسد. لالمونی قلمی گرفتم، اول می خواستم بنویسم ربع قرن گذشت و هیچ گهی نشدم. بعد فکر کردم لوس بازی و شکست نفس کافیه. یک بار هم که شده به همه چیزهایی که داری درست نگاه کن و اینقدر ایده آل گرا نباش. نگاه کردم و خیلی چیزها دیدم، اما لالمونی قلمی مانع نوشتن آنها است. تمام نتیجه را اینطور خلاصه می کنم:«چند ماهی از این عمر ربع قرنی را زندگی کردم.» هرچند عمر و زندگی در محاوره روزمره گاهی به جای هم به کار می روند، اما با هم تفاوت دارند و مرز باریکی آنها را از هم جدا می کند. عمر یک فرصت نسبتا طولانی است که به انسان ها داده می شود تا زنده باشند و نفس بکشند و راه بروند و خیلی کارهای دیگر هم انجام دهند و زندگی میزان بهره برداری از این دوره است. عمر می کنیم تا در بخشی از آن زندگی کنیم، هرچند کوتاه. بررسی های بسیار در آستانه ورود به بیست و ششمین سال عمر حاکی از این است که چند ماهی از این عمر ربع قرنی را زندگی کرده ام. حاصل این چند ماه، ورود به مرحله آگاهی است و از این بابت خوشحالم. ورود به این مرحله را مدیون آدم های بسیاری هستم، مهم تر از همه آنهاکامبیز یگانگی، افسانه ممیز و نازیلا اقبال.
جایی از نسل سوخته صحبت کرد:«ژن قربانی شده من و هم نسلانم قرن ها تاوان ما را از نسل های بعدی خواهد گرفت. این را به عنوان کسی که جوانیش را پای آرمان هایش گذاشت نمی گویم، علم ژنتیک این مسئله را اثبات کرده است. سهم من را باید بدهید. سهم لذت مرا باید به من بدهید، نسل سوخته کدام است؟ چرا یک نسل باید بسوزد؟ این که عده ای فکر می کنند یک نسل باید بسوزد تا نسل های بعد راحت زندگی کنند غلط است.» جای دیگری می پرسد:«چرا رستوران های ما نمی توانند در پیاده رو بساطشان را پهن کنند، مگر ناهار خوردن و شام خوردن جرم است؟ چرا اجازه نمی دهند مردم لباس رنگارنگ بپوشند که مجبور شوند لباس سکسی سیاه و اغراق شده بپوشند؟ وقتی نرم به خطر می افتد، فیدبک ها نوعی ناهنجاری است. لباس پوشیدن عموم مردم در جامعه ما غلط است، هرچند کارمندان موازینی را در لباس پوشیدن رعایت می کنند اما نوع لباس پوشیدن غلط است، سبب افسردگی می شود، مردم با رنگ هایشان روح هم دیگر را متلاشی می کنند.» باز هم از سانسور می گوید:«سانسور برای هر تمدنی سم است، سانسور بزرگترین فاجعه قرن است. هر نظامی که آستین به سانسور شهروند خود بزند، بزرگترین ضربه را به فرهنگ زده است. بگذاریم عیان شود آنچه در جامعه جاری است، بعد حجم آن را ببینیم و بعد روی اصلاح آن کار کنیم. الان نمی دانیم در ناپیدای این زندگی اجتماعی چه مشکلات احساسی و عاطفی وجود دارد، چون امکان ابراز برای مردم ما فراهم نیست. هنرمند اینها را فاش می کند. هنرمند باطن خود را به عنوان یکی از نمایندگان ملت باز می کند. هنرمند از هزارتوهای شخصیت خودش به عنوان نماینده ای از مردم سرزمینش، لایه هایی را بر می دارد که روانشناس به عنوان کسی که خلاقیت هنری ندارد، نمی تواند این کار را انجام دهد.» این روزها بیشتر از هرچیز به جنگ فکر می کنم، یاد قوطی های شیرخشک می افتم، بسته های بیسکویت مادر، کنسرو لوبیا و ماهی که در کنار باند و چسب و مرکوکروم توی ساک سیاه مامان بود که گل های سفید و آبی داشت و همیشه توی انباری طبقه پایین خانه بود، آن روزها که من پنج ساله بودم و هر شب تهران می لرزید از صدای ناهنجار موشک ها و همه چراغ ها با هم خاموش می شد و شهر در تاریکی فرو می رفت و همسایه ها بدو می رفتند پشت بام تا خبر دهند دود از کدام طرف شهر به هوا می رود. و بعد دلواپسی برای عموها و خاله ها و مادربزرگ و پدربزرگ. دست آخر هم یک کوچ موقت با یک سوال بزرگ که روزی که موشک ها دیگر به آسمان تهران نمی آیند، چیزی از اتاقم و عروسک هایم باقی مانده؟ آن روزها که آژیر خطر جزء جدایی ناپذیر زندگی ام بود را هرگز فراموش نمی کنم، هنوز هم ناخودآگاه منتظرم سکوت با یک صدای انفجار شکسته شود و هنوز که در خیابان آژیر آمبولانس به گوشم می خورد پریشان می شوم و گریه ام می گیرد از ترس. سفر روحانی و دیدار با سیاسیون دنیا و اظهارات پی در پی مسئولان دفاعی کشور درباب جنگ و آمادگی برای مقابله با تجاوز و شاخ و شانه کشیدن دولت فخیمه نهم برای تمام دنیا، چیزی جز جنگ را برایم تداعی نمی کند. در این روزها که فرانسه بیش از پیش همسو شده با دیگر مخالفان ایران و کاندولیزا رایس، البرادعی را به اتهام جانبداری از ایران تهدید می کند، فکر می کنم جنگ گزینه ای نزدیک است. اگر رخ داد، من و دیگر هم نسلانم که کودکی مان آغشته به طعم گزنده ترس و وحشت بود، چطور دوام خواهیم آورد؟ خودم جواب می دهم مثل همه آدم هایی که جنگ های اول و دوم جهانی را از سر گذراندند و زنده ماندند هر چند بیمار و دیوانه. اگر رخ داد، چه کسی به دفاع از وطن بر می خیزد؟ احساسی برای دفاع مانده؟ دلاوری هست میان جوان هایی که چشمشان به fasion tv خشک شده است؟ جواب این یکی را نمی دانم. سعی می کنم ذهنم را روی چیز دیگری متمرکز کنم، چیزی که بوی خون ندهد، طعم تلخ ترس را تداعی نکند، چیزی که جنگ نباشد.....
قرار بود رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در مراسم افتتاح نمایشگاه کتیبه های ایرانی شرکت کند. همراهان آمدند و خبری از آقای رییس نشد. کارشناسان گفتند از جفایی که بر یادگارهای هزاران ساله نشسته بر صخره های ایران می رود، که همین چند سال پیش کتیبه ای ساسانی، قربانی طمع عده ای شد که جای گنج را درست پشت کتیبه دانسته بودند. ماجرای کپی برداری از سنگ نبشته های ایرانی به پایان رسید و همه راهی عمارت پیلبانی کاخ نیاوران شدند، رییس حتی به دیدن کپی کتیبه های مرحوم هم نیامد، سرش جای دیگری گرم بود. شاهزاده خانم های عرب در تالار آبی کاخ نیاوران لابد آثار مهم تری ارائه داده بودند. بانوان زیباروی عربستانی که روز افتتاح نمایشگاهشان، چندی بر مخدعه های پهلوی تکیه زده بودند و در کرسی خانه کاخ قاجاری صاحبقرانیه پذیرایی شده بودند، تابلوهایی همراه داشتند که هرچند نمونه ای از هنری بدوی را به نمایش می گذاشت اما به نظر آقای رییس جذاب تر از کتیبه های هزاران ساله آمده بود. آقای رییس و ملازمانش، هشتاد تابلوی نقاشی را تماشا کرد، مقابل هر تابلو چند دقیقه ای ایستاد و شاهزاده خانمی از آل سعود برای هر نقش و انحنای تابلو دلیلی آورد و توضیحی ارائه داد. آقای رییس در دفتر یادبود نمایشگاه زنان هنرمند عرب دو صفحه به یادگار نوشت، اما حتی دقیقه ای برای کتیبه های باستانی کشورش صبر نکرد. آقای رییس کار داشت و باید می رفت، کارهایی مهم تر از تماشای حاصل بیست سال فعالیت کارشناسان پژوهشکده زبان و گویش سازمانی که بیش از دو سال است مدیریت آن را بر عهده دارد. از معاونان آقای رییس که پرسیدیم گفتند این نمایشگاه جنبه سیاسی داشت، اما نگفتند برپایی نمایشگاهی از هنرمندان دسته چندم عرب که تابلوهای نقاشی شان در حد آثار هنرجویان هنرستان های ایران هم نیست، چقدر می تواند مهم باشد که معاون رییس جمهور ایران یک روز کاری را به همراهی شاهزادگان دسته چندم عرب اختصاص دهد؟ پ.ن1: آقایان بابت انتشار اخبار مبنی بر پذیرایی از شاهزاده خانم های عرب در کرسی خانه کاخ صاحبقرانیه عصبانی بودند، گویا علیه یکی، دو نشریه اعلام جرم هم کرده اند. وقتی گفتم هیچ موزه ای در دنیا اجازه استفاده که هیچ، اجازه لمس آثار تاریخی را به هیچ بازدید کننده ای حتی بالاترین مقام سیاسی کشور هم نمی دهد، جواب شنیدم این آثار تا همین 25 سال پیش استفاده می شده، حال با یکبار نشستن افراد روی آن اتفاقی برایشان نمی افتد. استدلال خنده دار تر این بود که قصرهای محل سکونت این شاهزاده خانم ها خیلی قشنگ تر از کاخ های تاریخی ما است. پ.ن2: قرار است در مقابل برگزاری این نمایشگاه، تعدادی از زنان هنرمند ایرانی هم آثارشان را در عربستان به نمایش درآورند، منتظر می مانیم تا معاون پادشاه عربستان یک روز کامل در اختیار بانوان بی تاج و تخت ایرانی باشد. پ.ن3: شاهزاده خانم عرب، زاده امریکا و تحصیل کرده فرانسه، قد بلند و خوش اندام بود، موهایش را جلوی سر بسته بود و شال عربی را به شیوه ای که خاص زنان این کشور است دور سر بسته بود، دستانش کشیده بود و رنگ ارغوانی ناخن هایش در کنار حناکوبی زیبا جلب توجه می کرد. شاهزاده خانم آرایش کرده بود و شکل باربی بود، اما نه تنها توجه گشت ارشاد را جلب نکرد که آقایان خیلی هم خوششان آمده بود از این لعبت زیبا و هرکدام با ترفندی می خواستند توجه شاهزاده خانم را به خود جلب کنند. پیشنهاد: اگر آقای اسفندیار رحیم مشایی، یکی از نمایشگاه های تاریخی موزه ملی را با همین دقت و علاقه تماشا می کرد و به یکی از کارشناسان موزه ملی اجازه می داد کمی درباره آثار این موزه برایش توضیح دهند، ارزش آثار تاریخی را خوب درک می کرد و دیگر در مصاحبه ها سوتی نمی داد که:«ارزش یک بنای باستانی به چه چیزی است، حداقل مردم از امامزاده یک استفاده ای می کنند.» چیزهای زیادی برای گفتن دارم، اما کلمه تا به صفحه سپید می رسد، محو می شود، دود می شود و آنچه می ماند، دفتری بدون سوژه، اتاقی به هم ریخته و ذهنی آشفته است. تمام دارایی من
چندشم می شود از وقاهت چشم های این آدم ها که به دوربین خیره شده اند، وقتی فکر می کنم ممکن است این ها همان ها باشند که هر روز صبح در اتوبوس می بینمشان، در تاکسی کنارشان می نشینم، در پیاده رو از کنارشان رد می شوم و نمی دانم کدامشان به مرگ با طناب آبی خندیده اند، نفسم بند می آید. می ترسم از این آدم ها که خیره شده اند از میان پنجره به جسد های معلق میان زمین و آسمان، می ترسم از زندگی در سرزمینی که مردمش به مرگ، به اعدام، به جان سپردن آدم ها خیره می شوند، می ترسم از پدر و مادری که کودکشان را با لباس صورتی به تماشای جان سپردن آدم ها می آورند، می ترسم از کودکی که کودکی اش آغشته به خیال مرگ است، می ترسم از زیستن در سرزمینی که خون را با خون می شوید، حکومتش با سنگسار و اعدام زهر چشم می گیرد و آدم هایش برای سرگرمی به چشم های نگران و بی حالت یک اعدامی خیره می شوند، از وقاهت انسان در سرزمینی که به آن تعلق دارم می ترسم، از مرگ انسانیت می ترسم، از ویرانی انسان ..... |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
آذر 1386
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by rangeinroozha.Blogfa.com